تبليغاتX
شب هجران
شب هجران
به نام آنکس که اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد.
     
  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 (0:11)
سلام دوستان گلم

عید مبعثتون مبارک.

هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. اما خیلی دوست داشتم اپ کنم.حالا که حرفی واسه گفتن ندارم واستون شعر مینویسم.

منو تو اغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم

اخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم

منو تو اغوشت بگیر میخوام برات بخونم

روی زمین چه قدر بده میخوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری؟

خسته شدم از عمری غربتو غم و اسیری

کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری؟

تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری

توی اغوش تو ارامش محض

منو با خودت ببر حتی یه لحظه

بغلم کن منو بردار ببرم

ببرم از این زمین سرد و ناجور

 

| نوشته شده توسط مارال
      غم
  شنبه بیست و هفتم تیر 1388 (2:26)
سلام دوستای عزیز خوبین؟ دلم خیلی براتون تنگ شده.

کنکور تموم شد از درس خوندن راحت شدم واسم دعا کنید قبول شم.

این روزا خیلی دلم میگیره گاهی ارزوی مرگ میکنم. مهدی هم چون میره سرکار دیگه نمیتونه همیشه بیاد اینترنت. اینم از زندگی من.

خیلی دلم میخواد بدونم کسی هست که از خودش راضی باشه؟ خوشحال میشم جواب این سوالمو توی قسمت نظرات بدید.

| نوشته شده توسط مارال
      تولد
  دوشنبه دهم فروردین 1388 (4:37)
سلام دوستان گل

معذرت میخوام که نمیتونم بیام اپ کنم اخه پشت کنکوری هستم حسابی سرم شلوغه. شما به بزرگی خودتون ببخشید. بگذریم

دیروز تولد مهدی بود اما من نتونستم به دلایلی بیام اپ کنم مهدی ۲۰ ساله شد. دیگه کم کم داره پیر میشه 

تولدت مبارک.

شالله ۱۲۰ ساله بشی.

| نوشته شده توسط مارال
      تولد
  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 (15:3)
دوستانه عزیز سلام فعلأ که مارال اینجا نیست و رفته ایران و مدتیه  من دارم آپ می کنم

امروزم تولدشه تولد تولد 

مارال جون تولدت مبارک

ایشالا ۱۰۰ ساله شی گلم

 اینم از کیک همین اول کاری بگماااااااااا هرکی دست نزنه و نرقصه از کیک خبری نیست

| نوشته شده توسط مارال
      شکلات
  دوشنبه سیزدهم آبان 1387 (12:16)

با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستنش

اونم یه شکلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم

اونم بچه بود

سرم رو بالا کردم

سرشو بالا کرد

دید که من رو میشناسه

خندیدم

گفت : دوستیم ؟

گفتم : دوسته دوست...

گفت:تا کجا؟

گفتم : دوستی که تا نداره..

گفت : تا مرگ..

خندیدمو گفتم : من که گفتم تا نداره...

گفت : باشه تا پس از مرگ...

گفتم : نه نه نه نه... تا نداره...

گفت : قبول,تا اونجا که همه دوباره زنده میشن ...یعنی زندگی پس از مرگ...بازم باهم دوستیم؟!تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشیم منوتو باهم دوستیم...؟!

خندیدمو گفتم :  تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بزار...اصلأ  یه تا بکش از سره این دنیا تا اون دنیا اما من اصلأ براش تا نمیزارم...

نگام کرد....

نگاش کردم....

باور نمیکرد..

میدونستم اون میخواست حتمأ دوستی ما تا داشته باشه...

دوستییه بدون تا رو نمیفهمید...

گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم...

گفتم : باشه ... تو بزار

گفت : شکلات...هر بار که همدیگو رو میبینیم یه شکلات ماله تو یکی ماله من ...باشه؟

گفتم : باشه

هر بار یه شکلات میگذاشتم تو دستش...اونم یه شکلات تو دسته من

باز همدیگو رو نگاه میکردیم...یعنی که دوستیم... دوسته دوست

من تندی شکلاتم رو باز میکردم... میگذاشتم تو دهنم و تند تند میمکیدم...

میگفت : شکمو ... تو دوسته شکموی منی و شکلاتش رو می گذاشت توی یک صندوقچه ی کوچلوی قشنگ

میگفتم : بخورش....

میگفت : تموم میشه...میخوام تموم نشه...برای همیشه بمونه..صندوقش پراز شکلات شده بود..هیچکدومشو نمیخورد من همشو خورده بودم...

گفتم : اگه یه روزی شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما ...چه کار می کنی؟

گفت : مواظبشون هستم...میگفت : میخوام نگه شون دارم تا موقعی که دوستیم..

و من شکلاتامو میگذاشتم تو دهنم و می گفتم : نه نه نه تا نه....دوستی که تا نداره...

یک سال...دو سال...چهار سال...هفت سال...ده سال...بیست سالش شده

اون بزرگ شده....من هم بزرگ شدم....

من همه ی شکلاتامو خوردم  اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه...میخواد بره...بره اون دور دورا

میگه : میرم اما زود برمیگردم...

من که میدونم میره و بر نمیگرده....

یادش رفت شکلات به من بده...من که یادم نرفته....

یه شکلات گذاشتم کف دستش...گفتم : این برای خوردنی...

یه شکلات هم گذشاتم کف اون دستش...این آخرین شکلات برای صندوقه کوچکت...

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش....هر دو تا رو خورد....

خندیدم...

میدونستم دوستییه من تا نداره....

میدونستم دوستییه اون تا داره....مثله همیشه

خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم...اما اون هیچ کدومشو نخورده...

حالا با یه صندوق پراز شکلاتای نخورده چه کار میکنه......؟!؟!؟!؟!

| نوشته شده توسط مارال
      اپ دردسر ساز
  جمعه دوازدهم مهر 1387 (16:42)
بابا این آپ ما واسه مارال جوووووووووون دردسر سازشد

| نوشته شده توسط مارال
      خيلي سخته
  پنجشنبه یازدهم مهر 1387 (18:7)

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي

| نوشته شده توسط مارال
     
  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 (17:3)
سلام دوستان عزیز ببخشید نتونستم بیام اپ کنم اخه کنکور داشتم . با اینکه ان نشدم درس هم نخوندم. اصلا حس و حال درس خوندن نبود. فردا هم کنکور غیر پزشکی دارم اما خیلی بی خیالم انشالا سال بعد. از مهدی بگم که این روزا ما رو مزاحم درس خوندنش میدونه. مثلا واسه کنکور درس میخوند اما همیشه بیرون بود. ما هم اگه اعتراض کنیم میگه بیخودی گیر میدی. بگذریم یکشنبه دارم میرم ایران خیلی خوشحالم. مهدی هم قول داده بیاد فرودگاه گرچه فکر نمیکنم بیاد. یلدا پیشه من سلام میرسونه.

 

| نوشته شده توسط مارال
     
  جمعه دهم خرداد 1387 (2:39)
سلام دوستان عزیز

روز یکشنبه و دوشنبه با مهدی چت کردم  هر دو روز از مهدی خواستم که از هم جدا بشیم و ازش خواستم هر دختری رو به جز من بخواد تا اونجا که میتونم بهش کمک کنم تا به اون برسه اول قبول کرد بعد بهش گفتم تو اگه واقعا من رو دوست داشتی خواستمو قبول میکردی و اون هم به خاطر اثبات عشقش قبول کرد اما گفت میرم به این شرط که بذاری عاشقت بمونم وقتی مردم بیایی سر مزارم ببینی که تا ابد دوستت داشتم وبه یادت موندم اولش قبول نکردم اخه من به حرف جدایی رو واسه این زدم که اون به نخواد به پای من بسوزه و زندگیش تباه شه بعد با خودم فکر کردم گفتم کم کم عشق من از سرش میپره و میره سراغ یکی دیگه تا خداحافظی کرد و رفت نشستم یه گوشه اشک ریختم بعد بهش زنگ زدم که واسه بار اخر باهاش خداحافطی کنم که قطع کرد و خودش زنگ زد وقتی جواب دادم تند تند حرف میزدم که یه وقت گریه ام نگیره تا اینکه گفت مگه خودت نخواستی گفتم اره خودم خواستم که یه دفعه بغضم ترکید و گریه کردم که با این کارم اشک مهدی رو هم در اوردم وقتی اون گریه کرد خیلی ناراحت شدم بهش گفتم گریه نکن باشه؟ اون هم به من میگفت تو گریه نکن. خلاصه شده بود مثل این فیلم هندیا جاتون خالی بود و از هم جدا نشدیم . حالا بهم میگه یه اتفاقایی افتاده اسه یه نفر قسم جون مادرمو خوردم که تا بعد کنکور بهت .

| نوشته شده توسط مارال
     
  شنبه چهارم خرداد 1387 (22:46)
سلام دوستان عزیز. امروز اخرین امتحان رو هم دادم از استرس  امتحان راحت شدم.  اما زیاد خوشحال نیستم دلم گرفته فکرم مشغوله بازم شک اومده سراغم گاهی وقتا میگم چی میشد من شکاک نبودم و با بدبینی به همه چی نگاه نمی کردم شاید اگه خوشبین بودم زندگی من بهتر از این بود. اما همیشه این شکهام که از نظر بعضی ها  بیخود هست درست بوده. همیشه احساس میکنم مهدی به من خیانت می کنه و این جالب که بدونید ۲ بار ایدی مهدی رو باز کردم یه بار یه دختر ادش کرده بود یه بار هم یه دختر واسش اف گذاشته بود اما خوب گاهی هم پیش اومده که واقعا شک هام بیخود بوده مثلا یه بار به مهدی زنگ زدم خطش ازاد نبود و مشغول بود به خودم گفتم حتما داره با یه دختر صحبت میکنه که دیدم گوشیم زنگ خورد و متوجه شدم هم زمان با هم به هم زنگ میردیم واسه همین ازاد نبوده. این فکراست که من رو ازار میده و همیشه از خدا میخوام خودش حقیقت رو به من نشون بده.

                                 خدا جون دوست دارم 

مهدی میدونم اگر این نوشته ها رو بخونی دلت میشکنه اما باور کن دست خودم نیست نمی تونم اینجوری فکر نکنم گاهی وقتا کارهای خودت باعث میشه من اینجوری فکر کنم  شاید حق تو چنین رفتاری نباشه.این عکس از طرف من تقدیم به تو.

| نوشته شده توسط مارال